آب تنی

زندگی آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است

خیلی وقتها فکر میکنم ما آدمها  بیشتر از اینکه توی الان باشیم داریم، با خاطره هامانزندگی میکنیم. اصلا مانده یم همون جا ، با همان قشنگی ها، به همان خوشی ها دل خوشیم ....

 افتاده ام به جان کمد یاد گاری ها ،  کلی باید خلوت شود !  بعضی هایشان برایم خیلی قشنگند ، ولی خب قشنگ بودنشان دیگه مهم نیست ! مهم اینه که دیگه به دردمنمیخورن !

 خاطره اگر قشنگ باشد و ارزشش را داشته دارد ، اگر این قدر خواستنی باشد، باید دوباره برایش تلاش کنی، که دوباره بَرَش گردانی!

 اگر هم که قرار نیست تکرار شود ، همان بهتر که  فراموش شود!


صدایش را نمی شنیدم  ، فقط  دهانش را می دیدم که دارد باز و بسته می شود، درست مثل این کر و لال هایی شده بود که  به زور میخواهند حرفشان را به آدم بفهمانند .فکر کنم  قبلش هم قبلش چندباری صدام  زده  بود و نفهمیده بودم 

_  الووووووووووووو !  آقا مجید ؟ کجایی ؟ 

     الووووووووووو؟ آقا مجید ؟ نیستی ها ! نکنه عاشق شدی و ما خبر نداریم؟ 

خشکم زده بود.آره ،  من ، مجید ، محو این در و دیوار شده بودم ، محو همین چیزهایی که تو اسمش را میذاری سنگ و چوب. یک گلُه خاطره باهاشون حمله کرده بودن به  مغزم  – میگم گله چون بی هوا پر سر و صدا  آمدن ، مثل گله ای که رم کرده  و صدای گمب گمب پایشان میکوبد توی سرت . 

پیشنهاد مامان بود که عید دیدنی برویم خانه صاحبخانه قبلی مان !  دوم دبیرستان بودم که اومدیم اینجا، تازه پشت لبم سبز شده بود و شیطونی های اون موقع ، حال و هوای  رفیق بازی و این طرف و اون طرف رفتن ها ، حس مستقل شدن و  تصمیم های خودسرانه گرفتن ! 

اولین بار توی همین خانه بود که دستم رفت توی جیب خودم . توی همین خانه بود که اولین بار سر بابا داد زدم (.  تمام پنجره های خانه را بستم ، "ع" و "ل" را فرستادم توی اتاقاشون و در اتاقشان را بستم ، شروع کردم به داد زدن سر بابا ، اولین بار و آخرین بار)  ، توی همین خانه بود که اولین بار.... .اصلا این خونه ، خونه اولین هاست 

توی این سه سالی که از اینجا رفتیم ،  حتی می ترسیدم از جلوی خانه هم رد شوم. یک خانه 2 طبقه با آجرنمای سه سانتی. پنجره اتاق من رو به خیابان بود . از این پنجره آلومینیومی های بزرگ با یک پرده سفید که طرح های زرد و آبی اش با تخت و کتابخانه ام سِت می شد. هردفعه که  دلم میگرفت ، لبه اش می نشستم  و کوچه و درخت ها را نگاه میکردم. یک چیزی بگم بخندین . کوچه ما کلا پاتوق بود. این طرف کوچه  یک دبیرستان دخترانه بود و آن طرفش هم دبیرستان پسرانه ! 

یادمه حتی یکی دو باری می خواستم خودم را از ازش بندازم پایین و راحت شم برای . اولین پنجره ای بود معنی احساس را بهم نشان داد 

آقای "ق"  بعد اینکه خوب راجع به  ارتباط بین حواس پرتی و تغییرقیافه مو و عاشق شدنم نظراتش ر ا گفت، رفت سراغ  روزهایی  که ما اینجا زندگی میکردیم . اوخ اوخ ! همه اش دست و پایم می لرزید از اون چیزهایی بگوید که تا حالا لو نرفته !  ولی شکر خدا همه اش تعریف میکرد . بعدش هم گفت : 

شما که رفتید ، یک خانواده دیگه اومدن اینجا ، اونام یک پسر داشتن ! پدر و مادره  توی تابستان 4شنبه ها خانه را ول میکردن به امان خدا و می رفتن شاندیز  باغشون ، تا جمعه شب هم بر میگشتن . پسره شون نمیرفت ، هرهفته ام هم دوستا و رفیقاشو می آورد اینجا و .... ! 

اینها را که آقای "ق" تعریف میکرد، من کلا خودم را زده بودم به کوچه علی چپ و سر را به آجیل ها گرم کرده بود  ! البته اینقدرهم  شر نبودم دیگه، ولی خب همیشه منتظر بودم که خانه خالی شه ! 

موقع خداحافظی ، آقای "ق"  برگشت گفت که اگه دوست داری ، میتونی یک دور  توی خانه بزنی . گفتم نه ! جرات نکردم. نمی خواستم بیشتر از این خاطره ها زنده شوند. چیزهای عجیبی اند، پاک نمیشن به همین راحتی ، حتی اگه کلی ازشون گذشته باشه ! 

خیلی وقتها فکر میکنم ما آدمها  بیشتر از اینکه توی الان باشیم داریم، با خاطره هامان زندگی میکنیم. اصلا مانده یم همون جا ، با همان قشنگی ها، به همان خوشی ها دل خوشیم .... 

امشب افتاده ام به جون کمد یاد گاری ها ،  کلی باید خلوت شود !  بعضی هایشان برایم خیلی قشنگند ، ولی خب قشنگ بودنشان دیگه مهم نیست ! مهم اینه که دیگه به دردم نمیخورن ! 

 خاطره اگر قشنگ باشد و ارزشش را داشته دارد ، اگر این قدر خواستنی باشد، باید دوباره برایش تلاش کنی، که دوباره بَرَش گردانی! 

 اگر هم که قرار نیست تکرار شود ، همان بهتر که  فراموش شود! 

"آب تنی "  هم برای من  خاطره است  ، از اسمش گرفته تا ... ، دلم که می گرفت ،می آمدم اینجا ! چراغ اتاق را خاموش میکردم و می نوشتم ، می نوشتم تا... 

یادتان هست توی پست قبلی راجع به حس ام به آب تنی چی نوشتم ؟
 "حس عجیه! شبیه مادر هایی که مات و مبهوت نشسته اند و  قد کشیدن  بچه شان  را نگاه میکنن  !" 

 ولی هیچ وقت فکرنمیکردم  یک روزی بیاد که حتی، به مادرهایی که بچه هاشان را  سر راه میذارن هم، حق بدهم... 

تغییر درد دارد ، خونریزی داره ، یک جورایی شبیه عمل جراحی ، ولی وقتشه

 

پ.ن 1 : از همه اونهایی که این همه وقت اینجا می آمدن ، می خوندن ، مخاطب ثابت بودن و نظر میدادن  ممنون یهدا ، آنیل ، سیب سرخ ، رضا، ایرمان، یه داوطلب، خاتون،مهرزاد، بید مجنون ، دچار عزیز که میخواند و نظرش را برایم اس ام اس میکرد تا حتی نیکولا که این پست آخر آمد ! (اگه اسم کسی جاماند ، بگوید اضافه کنم ؛ اول میخواستم مثل این وبلاگ های باکلاس اسم نبرم و کلی بگویم،  ولی بعدش دیدم این رسمش نیست، اصلا بگذار ما بی کلاس و جواد ! ) ،

 

پ.ن 2 : از بعضی هم گله دارم ، که حتی پیغام هم برایشان فرستادم ولی...

 

 

 

 

| ۱۳٩٢/۱/۳۱ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | آب تنی نظرات () |

Design By : shotSkin.com