من بدون ویرایش (1)

یکی از آن دردسرهای همیشگی منم اصلا همینه ، اینکه بخوام درباره "خودم" چیزی بگم ،  کلا خیلی اهل اینکه درمورد خودم با کسی صحبت کنم یا درد دل کنم نیستم.

 خیلی ها میگن تو بیش از حد security  واسه خودت داری و فکر میکنی که نباید هیچ چی را بگویی!

 بعضی ها میگن تو بیش از حد "تو داری !"  مشکلت اینه !

طفلکی یکی از شاگردهایم میگفت: آقا شما اطلاعاتی نیستین ! بهتون خیلی میخوره ها !

یادم هست یک بار هم که به سرم زد و واسه یکی درد دل کردم  ، گله کرد که "یعنی اینهمه  اتفاق واستت افتاده و به من نگفتی ؟ ! فکر میکردم صمیمی ترین دوست من باشم ! "

راست هم میگفت، صمیمی ترین دوستم بود ، ولی...

 خودمم به دلیلش خیلی فکر کردم ، شاید مشکل از اعتماد  به بقیه باشه  ، شایدهم...  

یک کمی اش را مطمئن ام بخاطر اینه که من کلا توی بیان احساسم مشکل دارم ! بیشتر وقتها  نمیتونم رک حرف  بزنم !

کم هم ضرر نکردم سر این موضوع ها ! البته الان بهتر شده ، خیلی بهتر شده ،خیلی تمرین کردم ولی هنوز هم خیلی وقتها توی خانه ، از شکل صورتمه  که میفهمن  من از چیزی ناراحت شدم یا نه ...

خود شناسنامه ای دنیای واقعی ام را هم معرفی کنم .خود دنیای واقعی من متولد 66ه ، اهل مشهد ، لیسانسه ی (!) یکی از رشته های پر طرفدار مهندسی و البته دانشجوی انصرافی ارشد ! ؛

 1 اردیبهشت هم دارم میرم سربازی !

یکی از چیزهایی که همیشه برایم مهم بوده ، ارتباطم با آدم هاست ! برای خودم یک قانونهای خاصی دارم ، مثلا هیچ وقت اجازه نمیدهم به کسی که توی آشنایی اول ، احساس صمیمیت بکنه و خیلی باهام شوخی کند یا اینکه اصلا دوست ندارم طرفم حس کند که میتواند روی سرم منت بگذارد یا ... یک بارهم یک کار جالب کردم ، از چند تا از دوستها خواستم که از  دور و بری ها، نظرشان  را راجع به من بپرسن! شاید بشود گفت سه دسته نظر وجود داشت :

یک دسته   اونهایی که رابطه ی بینمون ضعیفه ، مثلا در حد سلام و علیک و اینها ، یا اونهایی  خودم دوست ندارم باهاشون گرم باشم  ،یا برخوردهای اول ،  اکثرا فقط دو، سه تا کلمه راجع به ام میگن : خشک و رسمی و مغرور .

یک دسته دیگر آنهایی میشوند که که با هم رفت و آمد مان بیشتره–ی اکثر آدمهای دور و برم -  مثلا بیشتر از هم کلاسی ها ، خانواده ، دوستها  ، همکارها و ... ، بیشترشان اینها را گفته بودند :

پایه ، نسبتا خوش رو (البته این رو جدیدا میگن ، قبلا خیلی بد اخلاق تر بودم ، ولی توی این دو سه سال خیلی روی خودم کار کردم) ،  هرچی تیکه بندازی بهش بر نمیخوره ، پررو ، اعتماد به نفس  زیادی !  اهل بگو بخند (این رو بچه های این ترم کلاس زبان –پست قبلی -  که تنها تازه واردشون جمعشون بودم  ، روز آخر کلاس گفتن) ، مغرور،  بعضی وقتها از زیر کار در رو ! و  ... .    بیشترشان یک چیز دیگر راهم اضافه میکنن : کلا توی این بشر چیزی به اسم احساس وجود نداره ! (با غیظ هم میگن...! )

می مانند یک چند نفری که شاید تعدادشون  اندازه انگشتهای یک دست هم نباشه ، اون هایی که خیلی نزدیک اند (حتی خواهرم و پدرم هم توی این دسته نیستند ) . اکثرن من را همان طوری که دسته بندی کردن :

 برخورد اول خشک وسرد ، یعنی بعیده کسی توی برخورد اول با تو حال کنه !

برخوردهای بعدی .... ،شبیه همان  گروه دومی ها ؛

فقط فرقش اینجا است که یک چیزی را خیلی توی من پر رنگ میدانن :احساس ...

هم رک بهم گفتن هم به شوخی ، مثلا میگن  خوش بحال gf و خانمت ، کلی کیف میکنه باهات ،  بس که مهربون و احساسی ای  (فکر کن !)، این قده حساس و دقیقی که حتی رنگ جورات  طرفت هم عوض شه، می فهمی . حالا ما اگه طرفمان، آرایشگاه هم بره ، اگه خودش نپرسه ، عمرا بفهمیم! خلاصه کلی سر به سرم میزارن !

این را اون روانشناسی که پیشش رفته بودم بهم گفت ، خودم هم میدونم ،  اگه چیزی واسم مهم باشه،همه حواسم میره سمتش ، همه زندگی ام را میگیره ...

مشکل منم همینه ! این چیزها شاید واسه یک مرد خیلی هم خوب نیس! این همه احساس ، اصلا خود شما بگین ! به کجای نوشته های اینجا میخوره که نویسنده شان "یک مرد" باشه ؟

می دانید ؟ راستش "آب تنی" را اصلا  واسه همن درست کردم ، چون یک مرد حق نداره توی عالم بیرون احساسش را نشان بده...

مرد باید مرد باشه ، خشن ، اخمو ، چهار شونه و زمخت !

 

خب ، همه این چیزهایی که از خودم گفتم را بگذارید یک گوشه ی  ذهنتان ، حالا می خواهم درباره "من منطقی ام" برایتان صحبت کنم. همانی که اهل مطالعه کتابهای مختلفه ، یکی که خیلی ها میگویند بیش از حد منطقیه و سعی میکنه مطمئن بشود که با دلیل حرف بزنه ، حتی خوش هایش هم باید قاعده منطقی داشته باشه (این یعنی بعضی وقتها ضد حال دیگه!) . کتابهای فلسفی میخونه ، بحث میکنه ، عموما کارهای برنامه ریزی و مدیریتی را بهتر انجام میدهد ، خیلی ها وقتی گیر میکنن به چشم یک مشاور بهش نگاه میکنند و .. .

یک چیزی را اعتراف کنم ،  غیر آب تنی ،یک جای دیگر هم می نویسم ،فکر کنم 2 سالی بشود ، اونجا بیشتر دغدغه های ذهنی ام را می نویسم ؛  "م" احساسی ِمن،  اینجا می نویسه و "م" منطقی ام  اونجا !

برام عجیبه ! آدم هایی که اونجا را میخوانند ، اینجا را اصلا دوست ندارند . برعکسش هم درست است ها ؛ حتی یک چند باری برای دوستایی که وبلاگشان را بلد بودم ، با آدرس اون یکی وبلاگ برایشان کامنت گذاشتم ، که مثلا به این بهانه  اونجا را هم ببینن و نظرشان را بفهمم  ولی اصلا مثبت نبود!

ان طرف هم  همین کار را کردم ... اونجا هم... !

جمع این 2 تا ویژگی کنار هم ، برای خیلی ها مشکله ؛ صادقانه بگویم ، خودم هم شده که بینشان گیر کنم

(طولانی شد ! بقیه اش را توی یک پست دیگه میذارم...)

 

پ.ن : اینها یک کمی از تحلیل هایی بود که درباره خودم دارم، البته مقداری اش !

پ.ن: اگر میشود لطفا  نظرتان را راجعبه اینها یی که نوشتم را بگید ! درباره درست بودنشان یا اشتباه هایش ؛ اون چیزهایی که خودتان راجع به من حدس میزنیدیا شناختهایی که دارید....

/ 22 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بید مجنون

تبریک میگم صدمین پستتونو و ورودتون به مرحله جدیدی از زندگی: سربازی. موافق نیستم با اینکه مرد باید خشن باشه و احساسشو نشون نده. امیدوارم سربازی رفتن و محیط نظامی این تفکرو در شما تثبیت نکنه!

مهرزاد

اگه من بگم این خوبیهات، اینم بدیهات، پس تو چیکار کنی؟؟ خسته نشی یه وقت؟؟! [گاوچران] از این که "یکی از" کسانی که مشتاق بودید نظر بده بنده حقیر بودم خیلی ممنون!![ابرو] اون نقدم در مورد بحث انصراف و یکسری از تصمیم های دیگرت تو این 6-7 سال اخیر بود. خداییش این چندمین باره که به حرف من گوش ندادی و ضرر کردی؟؟ صادق باش![عینک] (پ ن : گفتم 6-7 سال، چهارستون بدنم لرزید! این قافله عمر عجب میگذرد!!) راستی یه چیزی رو یادم رفت تو کامنت قبلی بگم. کدوم متوهمی بهت گفته رشته شما پر طرفداره؟؟؟؟؟!!!!! [قهقهه] دیدی که آنیل هم نتونست حدس بزنه!![قهقهه][زبان] یه چیزی رو هم جدی بگم: به نظر من تو چون نمیتونی به شیوه درست احساساتت رو ابراز کنی خودتو پشت این حرف که " یک مرد حق نداره توی عالم بیرون احساسش را نشان بده..." پنهان میکنی! وگرنه یک انسان بالغ (چه زن و چه مرد) میدونه که کی باید منطقی باشه و کی و چگونه باید از خودش احساسات نشون بده! البته صادقانه اش اینه که این نقد تنها مختص شما نیست و من به خودم هم گاهی این نقد و وارد میدونم.... (تریپ صداقت!) یه چیز دیگه هم بگم: تریپ انتقاد پذیری ات خیلی خوبه! گرچه معمولا ح

سیب سرخ

اتفاقا از جمله مردهایی ک من بهشون "خوب" گفتم مردای با احساسن. بالام جان آدم باید احساس داشته باشه!وگرنه میشه ادم آهنی!حالا نگفتیم زرتی بزنه زیر گریه ! با احساس یعنی از شنیدن و خوندن یه شعر لذت ببره و درکش کنه. وقتی یه تابلوی نقاشی میبینه وایسه و با دقت نگاش کنه! از تماشای یه گل، یه درخت ، بارون و اسمون و خورشید در حال غروب و طلوع کیف کنه! ب این میگن احساس ک اصلا هم بد نیس. وگرنه توپ بچه رو هم بگیری ازش گریه میکنه ک البته اونم بیانگر احساس خود اون بچه اس ( واقعا کفرم دراومده از دست ادمایی ک فک میکنن نشانه با احساس بودن ، گریه کردنه!) آدرس هم گذاشتم..هرچند خیلی وقته کرکره رو کشیدم پایین.[لبخند] راستی یه سوال..ب نظرت سربازی رفتن خیلی سخته؟ ( خو سخت بودنش ک هست!)منظورم اینه تو این سن سربازی رفتن اسون تره؟ در مقایسه با سن پایینتر؟

خاتـون

خب راستش توو دنیای واقعی دقیقن همون نظرات رو راجبِ من دارن ، اما تووو دنیای مجازی من راحت ترم واسه همین نظرشون کاملن برعکس این نظره هرچقد اونجا مغرور و سردم اینجا گرم و مهربونم ... ب نظرِ منم تو گرم و مهربون بودی از همون اول حداقل توو برخوردت با من اینطور بودی ! بعدشم ک چرا انصراف دادی ؟! بعدترشم این ک احساساتت رو دوست دارم ، نوشته هات رو هم ، و همین طور دقتت توو مسائل رو ک کاملن درک کردم ! تقریبن 60 درصد ب افکار من راجب خودت نزدیک بودی

یه داوطلب

سلام آب تنی عزیز، راجع ادرس سایت باید عرض کنم که حرکت شما بسیار ظریف بوده و من با کمال شرمندگی متوجه تغییر ادرس نشدم! پس لطفا دوباره مرقوم کنین! و اما راجع شخصیت! خوشحالم که راجع خودتون نوشتین، راستش کنجکاو بودم شما رو بشناسم، اما اون قدر از عمرم گذشته که بدونم ادم ها رو از روی نوشته هاشون که نمیشه کامل شناخت! پس هرچی بگم در حق شما ظلم کردم، مسلما جوون شایسته و بااستعدادی هستین! راجع به خصوصیات اخلاقی تون هم نمی دونم چی بگم، اگه ادما همه شبیه هم بودن دیگه جذابیتی برا هم نداشتن، پس اتفاقا از همین متفاوت بودن شما خوشم اومد! باقی قضاوت ها باشه برا روزی که بهتر شناختم تون! راستی سربازی کجا می رین؟ امیدوارم هرجا هستین موفق باشین [گل]

نیکولا

چه موقع خوبی آشنا شدم با اینجا. تولده انگار:)‌

kiki

سربازی[نگران] بچه خواهر من 7روزه سربازه از بس خواهرم و ما 2 تا خاله هاش با مامان بزرگش اشک ریختیم که خدا میدونه خیلی سخته.... ان شاالله 2ماه اموزشی ات زودی تموم شه.... :((( خیلی دعات میکنم... به خواهرام هم میسپرم...کلی دعاا واست میکنیم که زودی سربازی واست تموم شه الان خانواده من هر جا سرباز میبینن یه لبخند بهش میزنن کلی قربون صدقه اش میرن چون همه یاد بچه خواهرم میوفتیم

kk

1. درد دل نمیکنی مثل من مثل دودا. شاید دوستای خوب و قابل اعتمادی برا هم نبودیم! شاید بیشتر از غریبه ها از خوداهامون ترسیدیم! از قضاوتهایی که ممکنه در مورد هم بکنیم! شاید تو ی سری مسائل خیلی واید بودیم تو خیلی ها کاملا بسته! شاید جو کلی که توش بزرگ شدیم نامحسوس طوری حاکم برما بود که خیلی مسائل خودمون رو برا هم سانسور کنیم و جایی که گاهی یه دوست میتونه کمک کنه از هم فاصله بگیریم و منویاتمون رو قایم کنیم!!! شاید ...! شاید ...؟ خوب تو هم کمک کن دیگه. یکی دوتا بگو من یه لیوان آب بخورم برگردم.  ببخشید که رفته بودم آب بخورم نشنیدم صدات رو که چی میگفتی.بیزحمت بنویسشون همین پایین میخونم! 2. اینکه تو روابطت قانون داری و پاش هم وامیسسی درست چون آگاهانه این کار رو میکنی. 3. در رابطه با تو میتونن بگن پایه ولی نمیتونن بگن چارپا یه. 4. تو کی بد اخلاق بودی من نفهمیدم یره!

kk

5. تیکه بندازن نشون نمیدی بهت برمیخوره بنظرم درست ترمیاد. چون بخاطر نکته سنجیت و جزء نگریت اگر کنایه ای به واقعیت داشته باشه برا حرف طرف یه وجهی از منظور رو قایل میشی احتمالا و در نتیجه بعید میدونم تیکه ها و شوخی ها نتونن تو رو برنجونن!!  6. کلا اکثر مشهدیا پررو اند به خودت نگیر عسیسم. 7. اعتماد به نفس رو هم والا معنیش رو بلد نیستم ینی هنوز درسمون نرسیده. 8. اهل بگو بخند هم که مگه میشه دوست من باشی و نباشی. حالا که فکر میکنم میبینم خوب شد درسمون به اعتماد به نفس نرسیده ها. 9. توی سیستم خودت مغروری اما الان نمیدونم یه دنده هم هستی یا نه.پیش پاتون در حال گذاشتن کامنت افتادم تو جوب این قسمت حافظه ام الان خوب کار نمیکنه. نه اونجا نه یکم بالا چپ.آره همون جاس. آخ فشار نده دیگه بابا.

kk

10. دو دره بازی و گاها .شادی هم که فقط یه خورده از من بهتری! 11. اونهایی هم که میگن در شما احساس یافت می نشود گشته ایم ما احتمالا رفته ان کوچه بقلی گشته ان که پیدا نکردن. 12. شاید برای احساسات و خیلی چیزهای دیگه یک پارامتری که مارو به این نقطه میرسونه که من باید این طور میبودم ولی نیستم این مسئله است که نرم در جامعه چیه و من میخوام به اون برسم و اگه با نرمی که فرض کردم هست فاصله دارم اونوقت احساس میکنم پس من یه مشکلی دارم!! و باید سعی کنم به نرم نزدیک شم!!!! بنظرم آدم نباس سعی کنه خودش رو به نرم برسونه که یعنی خودش رو تخریب کرده ولی اونجا که باید اخلاقش رو بسازه اونطور که وظیفشه بنظرم تو همون ساختنه تغییر شکلهای ضروری خودش ایجاد میشه. چون آگاهانه داری یه چیزی رو بعنوان وظیفه عوض میکنی احساس خودش رو منطبق میکنه. و چقد خوبه اونجا که تو چارچوبهاس احساس رو آزاد بذاره آدم بچه بره بازیش رو بکنه.