تمام شد !

صدایش را نمی شنیدم  ، فقط  دهانش را می دیدم که دارد باز و بسته می شود، درست مثل این کر و لال هایی شده بود که  به زور میخواهند حرفشان را به آدم بفهمانند .فکر کنم  قبلش هم قبلش چندباری صدام  زده  بود و نفهمیده بودم 

_  الووووووووووووو !  آقا مجید ؟ کجایی ؟ 

     الووووووووووو؟ آقا مجید ؟ نیستی ها ! نکنه عاشق شدی و ما خبر نداریم؟ 

خشکم زده بود.آره ،  من ، مجید ، محو این در و دیوار شده بودم ، محو همین چیزهایی که تو اسمش را میذاری سنگ و چوب. یک گلُه خاطره باهاشون حمله کرده بودن به  مغزم  – میگم گله چون بی هوا پر سر و صدا  آمدن ، مثل گله ای که رم کرده  و صدای گمب گمب پایشان میکوبد توی سرت . 

پیشنهاد مامان بود که عید دیدنی برویم خانه صاحبخانه قبلی مان !  دوم دبیرستان بودم که اومدیم اینجا، تازه پشت لبم سبز شده بود و شیطونی های اون موقع ، حال و هوای  رفیق بازی و این طرف و اون طرف رفتن ها ، حس مستقل شدن و  تصمیم های خودسرانه گرفتن ! 

اولین بار توی همین خانه بود که دستم رفت توی جیب خودم . توی همین خانه بود که اولین بار سر بابا داد زدم (.  تمام پنجره های خانه را بستم ، "ع" و "ل" را فرستادم توی اتاقاشون و در اتاقشان را بستم ، شروع کردم به داد زدن سر بابا ، اولین بار و آخرین بار)  ، توی همین خانه بود که اولین بار.... .اصلا این خونه ، خونه اولین هاست 

توی این سه سالی که از اینجا رفتیم ،  حتی می ترسیدم از جلوی خانه هم رد شوم. یک خانه 2 طبقه با آجرنمای سه سانتی. پنجره اتاق من رو به خیابان بود . از این پنجره آلومینیومی های بزرگ با یک پرده سفید که طرح های زرد و آبی اش با تخت و کتابخانه ام سِت می شد. هردفعه که  دلم میگرفت ، لبه اش می نشستم  و کوچه و درخت ها را نگاه میکردم. یک چیزی بگم بخندین . کوچه ما کلا پاتوق بود. این طرف کوچه  یک دبیرستان دخترانه بود و آن طرفش هم دبیرستان پسرانه ! 

یادمه حتی یکی دو باری می خواستم خودم را از ازش بندازم پایین و راحت شم برای . اولین پنجره ای بود معنی احساس را بهم نشان داد 

آقای "ق"  بعد اینکه خوب راجع به  ارتباط بین حواس پرتی و تغییرقیافه مو و عاشق شدنم نظراتش ر ا گفت، رفت سراغ  روزهایی  که ما اینجا زندگی میکردیم . اوخ اوخ ! همه اش دست و پایم می لرزید از اون چیزهایی بگوید که تا حالا لو نرفته !  ولی شکر خدا همه اش تعریف میکرد . بعدش هم گفت : 

شما که رفتید ، یک خانواده دیگه اومدن اینجا ، اونام یک پسر داشتن ! پدر و مادره  توی تابستان 4شنبه ها خانه را ول میکردن به امان خدا و می رفتن شاندیز  باغشون ، تا جمعه شب هم بر میگشتن . پسره شون نمیرفت ، هرهفته ام هم دوستا و رفیقاشو می آورد اینجا و .... ! 

اینها را که آقای "ق" تعریف میکرد، من کلا خودم را زده بودم به کوچه علی چپ و سر را به آجیل ها گرم کرده بود  ! البته اینقدرهم  شر نبودم دیگه، ولی خب همیشه منتظر بودم که خانه خالی شه ! 

موقع خداحافظی ، آقای "ق"  برگشت گفت که اگه دوست داری ، میتونی یک دور  توی خانه بزنی . گفتم نه ! جرات نکردم. نمی خواستم بیشتر از این خاطره ها زنده شوند. چیزهای عجیبی اند، پاک نمیشن به همین راحتی ، حتی اگه کلی ازشون گذشته باشه ! 

خیلی وقتها فکر میکنم ما آدمها  بیشتر از اینکه توی الان باشیم داریم، با خاطره هامان زندگی میکنیم. اصلا مانده یم همون جا ، با همان قشنگی ها، به همان خوشی ها دل خوشیم .... 

امشب افتاده ام به جون کمد یاد گاری ها ،  کلی باید خلوت شود !  بعضی هایشان برایم خیلی قشنگند ، ولی خب قشنگ بودنشان دیگه مهم نیست ! مهم اینه که دیگه به دردم نمیخورن ! 

 خاطره اگر قشنگ باشد و ارزشش را داشته دارد ، اگر این قدر خواستنی باشد، باید دوباره برایش تلاش کنی، که دوباره بَرَش گردانی! 

 اگر هم که قرار نیست تکرار شود ، همان بهتر که  فراموش شود! 

"آب تنی "  هم برای من  خاطره است  ، از اسمش گرفته تا ... ، دلم که می گرفت ،می آمدم اینجا ! چراغ اتاق را خاموش میکردم و می نوشتم ، می نوشتم تا... 

یادتان هست توی پست قبلی راجع به حس ام به آب تنی چی نوشتم ؟
 "حس عجیه! شبیه مادر هایی که مات و مبهوت نشسته اند و  قد کشیدن  بچه شان  را نگاه میکنن  !" 

 ولی هیچ وقت فکرنمیکردم  یک روزی بیاد که حتی، به مادرهایی که بچه هاشان را  سر راه میذارن هم، حق بدهم... 

تغییر درد دارد ، خونریزی داره ، یک جورایی شبیه عمل جراحی ، ولی وقتشه

 

پ.ن 1 : از همه اونهایی که این همه وقت اینجا می آمدن ، می خوندن ، مخاطب ثابت بودن و نظر میدادن  ممنون یهدا ، آنیل ، سیب سرخ ، رضا، ایرمان، یه داوطلب، خاتون،مهرزاد، بید مجنون ، دچار عزیز که میخواند و نظرش را برایم اس ام اس میکرد تا حتی نیکولا که این پست آخر آمد ! (اگه اسم کسی جاماند ، بگوید اضافه کنم ؛ اول میخواستم مثل این وبلاگ های باکلاس اسم نبرم و کلی بگویم،  ولی بعدش دیدم این رسمش نیست، اصلا بگذار ما بی کلاس و جواد ! ) ،

 

پ.ن 2 : از بعضی هم گله دارم ، که حتی پیغام هم برایشان فرستادم ولی...

 

 

 

 

/ 20 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرزاد

سلام خوبی؟ ما بیادتان هستیم استاد! امیدوارم اوضاع خوب باشه و سخت نگذره! [چشمک] (جدی گفتم! ) راستی درباره جوابتون هم بعدا صحبت میکنیم، ولی منظور من از این که منفی برداشت کردم این نبودکه نظر شما راجع به من منفیه! حالا...

یه داوطلب

یادمه متنی که نوشتی رو من تاثیرات عمیقی گذاشت! اما از اون جا که افلاین می خوندم و امکانات نبود کامنت بذارم، الان یادم نیس چی میخواستم براتون بنویسم! الانم باز وقت نیس متن رو بخونم! هی وای می بینی؟! روزگار داریم ما؟! به هر حال امیدوارم رفتن از این وب با خیر و برکت همراه باشه برات و هر جا هستی موفق باشی و از این حرفا[قلب] آقا ما نفهمیدیم به چه ادرسی باس ایمیل بدیم! گفتیم شوما که خونه ی ما رو بلدی! هر وقت تو وب جدیدت نوشتی، یه ندا هم به ما بده لطفن! علی یارت، تا دیدار بعد هم خدانگهدارت[خداحافظ]

بید مجنون

سلام به سرباز دور از خانه! غزلی برای تغییر حال و احوالتان در غربت: این هم اون غزل سروده ی رضا سیرجانی : ناز ابرویتان که با اخمش ، میکند با نگاه من بازی اخم، یعنی که عاشقی امّا …ظاهراً دلخوریّ و ناراضی مثل هر پنجشنبه آمده ام تا به خواجه تفألی بزنم نیمکتهای حافظیه مرا، می بَرَد تا خیال پردازی : صورتت روی شانه ام انگار ، حسّ سرلشگری به من داده ماه، جای ستاره می بندد، شانه های لباسِ سربازی گرچه سرباز ساده ای هستم، با تو اسکندرم، نمی بینی؟!! حکم کن تا دوباره در تاریخ، تخت جمشید را بر اندازی دست روی سرم بکش بانو!!…نمره ی دو به من نمی آید!!! باز در گوش من بخوان : « یک روز قول دادی که مرد می سازی!!» حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی خواجه !!! شاخ نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است !! طعم لبهای دختری بعد از صرفِ فالوده های شیرازی □ رنگ پیراهنِ مرا در باد…قدّ و بالای سبزتان می بُرد راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز می نازی

مهرزاد

داشتم به یه چیزی فکر میکردم کلی دنبال پست "گاگولیسم" گشتم ولی پیداش نکردم! اون پست حذف شده؟؟ داشتم فکر میکردم تو تو اون پست گفته بودی آدمی هستی که بیش از حد به آدمها اعتماد میکنی تا جایی که یه عده بهت میگن تو خیلی گاگولی!! بعد تو این پست صدم برگشتی گفتی که احساساتت را نشان نمیدهی و حرفهایت را حتی به صمیمی ترین دوستت نمیگی شاید یک دلیلش مشکلت در اعتماد کردن به بقیه است! به نظرت ریشه این تناقض در کجاست برادر؟؟ پ.ن : این کامنت مال هفته پیش بود ولی هرکاری میکردم ثبت نمیشد! و اما از برای این هفته: در چه حالی قهرمان؟؟ در حال بی حالی؟؟؟!

خاتـون

آدرس برام بذار اگه رفتی دوستم :)

فانوس

آره. همان بهتر که فراموش شود ...

بید مجنون

سلام و خدا رو شکر.

خلجی

بسیار زیبا به من هم سر بزنید خوشحال میشوم http://everyting.persianblog.ir/